بدآموزی!
جمعه, ۳۱ شهریور ۱۳۸۵، ۱۱:۲۵ ق.ظ
یک چیزهایی ناراحتش کرده و اینطوری گریه میکند:.دعوتش میکنم به اتاق خودم اما نه برای دلداری دادن. با آمیختهای از خونسردی
و بدجنسی
و البته صادقانه و به دور از سیاستمداری معمول برایش شعر میخوانم:
تا نگرید کودک حلوا فروش...
بار اول است که این حکایت مثنوی را میشنود . حالا از دست من و مولانا تقریباْ به یک اندازه عصبانی
است و حتی یک قطره اشک هم نمیریزد
. من را بگو که میخواستم تا توی اتاق من است بحر رحمت به جوش درآید
۸۵/۰۶/۳۱