شعور
-توی مترو روبروی من نشسته بودند و یکیشان که احساس متمدن بودنش فوران کرده بود با دهان باز آدامس می جوید. تنهای تنها هم که باشم حاضر نیستم جلوی آینه خودم را در چنین وضعیتی ببینم. دانشجو بودند (منظورم از دانشجو همان معنای عامش، یعنی کسی که به دانشگاه مانشگاه می رود، است.) و نظر می دادند که وقتی از شصت نفر فقط ده دوازده نفر روزه هستند، بهتر است آن ده دوازده نفر را بفرستند یک جایی و راحت غذا بخورند. آنها در اکثریتند و حقشان ضایع می شود که با سختی در یک جای تنگ ناهار میل کنند. اصرار هم داشتند که به دیگران بفهمانند این علاقه به روزه خواریشان به دلیل معده درد و بیماری و...نیست (البته به نظر من شعورشان کمی درد می کرد ولی متوجه نبودند.)
- چند سال قبل از انقلاب، آمریکا بوده اند. تعریف می کردند که دوستان مسیحی آمریکاییشان از آنها پرسیده بودند «چرا غذا نمی خورید؟» و بعد از اینکه فهمیده بودند آنها به دستور دینشان باید روزه باشند، جلوی آنها چیزی نمی خوردند.