Unknown
دوشنبه, ۲۱ شهریور ۱۳۸۴، ۱۱:۴۸ ب.ظ
من پروردگار تو را دیدم!
نه در کتابهای سرشار از نامش و نه در حالات عرفانی نیمه شب متهجدان،
و نه در سکوت بی درد خویش
او را دیدم، در دل شکسته کودکی که از فروش دعاهایش مأیوس بود،
در چهره تفدیدهء کارگر لاغر اندامی که با تمام وجود تیشه را به دیوار می کوبید،
در شلوغ ترین مکانهای شهرم که مردم نمی دیدند چقدر ماه کامل زیباست!
به روزگار گذشته ام که می اندیشم، حرفی برای گفتن ندارم. من این ها را دیدم، بارها و بارها،
بعد از چندین بهار که از عمرم می گذرد، اما بی تفاوت گذشتم.
ای وجود اهورایی!
سخت است که آدمی سن و سالی داشته باشد اما ساده ترین چیزهای اطرافش را نبیند.
۸۴/۰۶/۲۱